+
نوشته شده در یکشنبه 5 آبان1387ساعت 8:52 بعد از ظهر توسط سجاد
|
سلام فکر میکنم این اولین مطلب وبلاگمه ولی نه خوشم اومد که اولین مطلب شو در مورد کسایی مینویسم که واقعا" نمیدونم چی در موردشون بگم.میگن که قراره مهمون بیاد اونم کجا دانشگاه!!!
خبر دیر بهم رسید اخه دیگه مسئول رهپویان نیستم به قول بچه ها گفتنی دیگه فرمانده شدیم البته برا خودمون بگذریم بعد این که اومدم دانشکده یه فکری هی سرمو مشغول کرده بود.میگفتم نکنه دیگه لیاقت خادم شهدا بودن و ندارم البته هنوزم برا سوالم جواب پیدا نکردم اما میخوام وقتی اومدن از خودشون بپرسم . اما دیگه به آرزوم رسیدم قبله اینکه بیام دانشکده میخواستم پیگیر تدفین شهدای گمنام تو دانشگاه بشم اولای ترم بود قضیه رو مطرح کردم قریب به اتفاق مخالف بودن البته ته دل خودمم انچنان راضی نبود حالا بگذریم ولی بعد این که اومدم دانشکده از فکرم اومد بیرون ولی وقتی خبرشو شنیدم هم خوشحال شدم هم ناراحت حالا بماند.میدونم که شرمندشونم اگه قسمتم بشه ببینمشون خیلی حرفا باهاشون دارم


+
نوشته شده در سه شنبه 30 مهر1387ساعت 5:19 بعد از ظهر توسط سجاد
|